حرف های دلم در گوش خودم
امروز ساعتها بی وقفه قدم زدم و شاهد حرافی دلم درِ گوش خودم بودم .
پ.ن۱:دلم خیلی حرف زد ،خیلی وقتهاش به خودش میگفت کاش گوش اینجاشو نشنیده باشه.
غافل از اینکه گوشام دو تا بودن و با هم قرار گذاشته بودن یکیشون در باشه یکیشون دروازه.
پ.ن۲ :بنی آدم اعضای یکدیگرند.حکایت چشام بود.وقتی حرفای درگوشی دلم رو شنیدن
خودشونومقصر دونستن و نتونستن بی تفاوت باشن و گریستن .
پ.ن۳ :گنه کرد در بلخ آهنگری - به شوشتر زدن گردن مسگری.اینم حکایت پاهام بود.غر میزدن
که:باز این سر دلش باز شده(دلم رو میگفتن)و دست بردار هم نیست.خوب نمی تونی دراز کشیده
حرف بزنی حتما ما دو تا رو باید به سلابه بکشی تا کارت راه بیفته؟؟
عشق