خنده
از تصور اینکه تو دلت، بهم میخندی خنده ام گرفت.
شیطان که از سیب دندان زده در دلم خبر داشت نارحت شد و گفت:
الان وقت خندیدن نیست گریه کن .
و من با نگاهی که شیطان را خاک نشین کرد بازهم خندیدم.
خندیدنت رو دوست دارم حتی به خودم![]()
از تصور اینکه تو دلت، بهم میخندی خنده ام گرفت.
شیطان که از سیب دندان زده در دلم خبر داشت نارحت شد و گفت:
الان وقت خندیدن نیست گریه کن .
و من با نگاهی که شیطان را خاک نشین کرد بازهم خندیدم.
خندیدنت رو دوست دارم حتی به خودم![]()
خوب چیه یعنی مسافر دل نداره ؟
اونم عاشق شد دیگه .
حالا مثلا که چی نکنه فکر کردین میشه در این مورد هم نوشت .
نه نمیشه .
فقط میشه از عقایدش گفت .
مسافر فکر میکنه این که بعضیا میگن فلانی به عشقش رسیده و بهمانی نرسیده همش کشکه .
عشق خود رسیدنه خودـ خودـ رسیدنه بقیه هم نداره .
عشق یه روزی، یه جایی و به شکلی که منتظرش نیستین میاد
بی اجازه و بی اونکه بشه جلوش وایساد .
عشق آخر محبت خدا به بنده اشه آخرِ آخرِ آخرشه.
عشق به قلب آدما وسعت میده
بهمون یاد میده مهربون بودن بهونه نمیخواد،
خوب بودن کار سختی نیست،
و نگاه مهربون رو نباید حتی از دشمنت دریغ کنی.
عشق بهمون یاد میده با لبخند بخوابیم و با لبخند بیدار بشیم
عشق به مسافر و شما یاد میده نفس زندگی نفس کشیدن در هواییه.
که یکی دیگه یه جای دیگه مثل تو به این هوا عادت داره حتی اگه به تو عادت نداشته باشه .
عشق دل باختن نیست دنیا رو باختنه.
عشق بهت یاد میده آسون ببخشی وقتی سخت بخشیده میشی.
عشق یعنی دلت خنده بخواد برای کسی که فقط بهت یاد داده خوب گریه کردن رو.
عشق رو فقط خود عشق میتونه تفسیر کنه .
پ.ن:همش پ.ن بود.
یه روز گرم تابستونی مسافر که نمی تونست تو گرما از خونه بره بیرون
نشسته بود و با حیف و میل کردن کارت اینترنت وب گردی میکرد و هی
مقالات علمی رو سرچ میکرد (مسافر خوره ی ترجمه داشت) که
خواهر زاده اش از راه رسید اونم یه صندلی کشید و نشست کنار خاله اش .
وقتی موقعیت رو مناسب دید به مسافر گفت خاله چرا واسه خودت یه وبلاگ
نمی سازی ؟مسافر اسم وبلاگ هم به گوشش نخورده بود و از این بابات
احساس شرمندگی کرد .خواهر زاده اش رفت سایت بلاگفا و برای مسافر
توضیح داد که وبلاگ چی هست و بعد هم شروع کردن به ساخت وبلاگ برای
مسافر اولین و آخرین پست رو هم گذاشتن اما با رفتن خواهر زاده اش مسافر
اون وبلاگ رو به دست فراموشی سپرد چون خواهر زاده اش آدرس اونجا رو بلد
بود و به ریسکش نمی ارزید که مسافر بره اونجا حرفاشو بزنه (اما مسافر آدرس
وبلاگ خواهر زاده اش رو فراموش نکرد اوائل می رفت و سرک می کشید اما بعد
دیگه این کار رو نکرد .ترجیح داد خواهر زاده اش احساس آرامش کنه تو خونه ی خودش)
دقیقا یک سال بعد روزی که مسافر بشدت حوصله اش سر رفته بود عزمش رو جزم
کرد رفت بلاگفا و بلاگ مسافر 777 رو ساخت.پست های اول از نظر بازدید کننده
مایوس کننده بود اما مسافر صبوری کرد و نوشت و نوشت .در طول سال تحصیلی
وقتی از مدرسه بر میگشت اولین کارش روشن کردن کامپیوترش و رفتن به بلاگفا بود .
اغلب غذاشو همونجا می خورد و با وجود غرغر کردنهای مادرش از این کارش دست نکشید.
به دنیای اینترنت میگن دنیای مجازی .اما از نظر مسافر این دنیای مجازی از واقعی
هم واقعی تره .خیلیها (نه همه)پوسته ی نقاب مانند خودشونو توی وبلاگشو
بر می دارن و خود واقعی شونو نشون میدن و بعضیها اون صورتی رو نشون
میدن که دلشون میخواد می بودن.این دنیای مجازی میتونه دریچه ی بزرگی
رو جلو روی آدما باز کنه ،این دیگه به خود آدما برمیگرده که چه منظره ای رو نگاه کنن.
پ.ن:پاییز که میشه هر روز یه انار میخورم و حتی یه دونش رو نه با کسی شریک
میشم نه دور میندازم.
به امید اینکه تو هم منو دوست داشته باشی و توی بهشت به دستات برسم.
کاش اناربا خون خودش گناه سیب رو کم رنگ کنه.
زندگی بدون سرگرمی و دوری از مراکز خرید (اوه انگار مثلا تو تهران بزرگ
زندگی میکردن)باعث میشد توی روستا همیشه دنبال چیزی برای سرگرم
شدن باشن .هم خونه ایهای مسافر تصمیم گرفتن برن شهر و فال قهوه بگیرن ،
و از مسافر خواستن که همراهیشون کنه .مسافر بشدت مخالفت کرد اما مگه
ول کن بودن هر چی مسافر بیشتر امتناع میکرد دوستاش بیشتر اصرار کردند
آخر سر هم قرار شد پول فالگیر رو خودشون حساب کنن .مسافر علارغم
عدم تمایلش با اونا همراه شد .رفتن به آدرسی که قبلا گرفته بودن در زدن
و بدون اینکه کسی بپرسه کیه در از طریق آیفون باز شد .مسافر و همراهانش
وارد شدن وقتی رسیدن به در ورودی ساختمون ،صدای سگی که به اندازه ی
یه الاغ بود(مسافر قسم میخوره که اندازه اش چندان با یه الاغ توفیر نداشت)
همه شونو از جا پروند مسافر برگشت که فرار کنه اما همکاراش با گیساش
اونو انداختن تو ساختمون.هالی که با چند چراغ کم نور روشن شده بود و تعدادی
خانم که هر کدوم فنجونی قهوه دستشون بود.اونا هم رفتن روی صندلیها نشستند
تا نوبتشون بشه .فالگیر به همشون یه فنجون کوچولو قهوه داد و بهشون یاد داد
که چیکار باید بکنن .
فال همه رو گرفت نوبت رسید به مسافر ،مسافر یه بند زیر لب دعا میکرد "خدایا چیز
بدی بهم نگه من می ترسم دلم نمی خواد از آینده خبر داشته باشم آخه مگه زوره ؟".
خانمه فنجونشو برداشت و هی اینور و انورش کرد و گفت :شما مثل یه مشت
بسته هستید هیچی تو فنجونتون معلوم نیست .مسافر رو میگی در اون لحظه
حاضر بود هزینه ی همه رو تقبل کنه و در پوست خودش نمی گنجید.وقتی از اون
خونه زدن بیرون(مسافر دیگه از اون خیابون هم رد نشد)مسافر راهشو به سمت
بازار کج کرد .همکاراش پرسیدن کجا ؟؟؟گفت :میره یه چیزایی بخره .اول رفت یه
کتابفروشی و کلیات فال قهوه رو خرید بعد هم از یه سوپر قهوه ی ترک خرید اما
هرچی بازار رو زیرو رو کرد نتونست فنجون مخصوص قهوه پیدا کنه .یه دست
فنجون چای اما سفید خرید و رفت خوابگاه .سرگرمی جدید مسافر و دوستاش
مهیا شد .در اولین هفته نسرین از آبادان یه دست فنجون قهوه اورد و دفتر و
دستک مسافر رو تکمیل کرد .
مسافر تبحر بالایی در پیدا کردن تصاویر داشت فقط یه مشکل وجود داشت اونم این
بود که توی کتاب فال قهوه تصویر هر کدوم جداگونه تفسیر شده بود و مسافر
نمی تونست ارتباط بینشونو شرح بده.اما تا مدتها مراد بسیاری از همکاراش بود.
وقتی کار به احضار روح کشید مسافر کار رمالی رو بوسید گذاشت کنار احضار روح خیلی
جالب بود اما عذاب وجدانش هم بالا بود.
پ.ن:هرچی فنجون قهوه رو زیر رو میکنم جز تو رو نمی بینم
اما بودنت رو چی تفسیر کنم؟؟؟
از پسش بر نمیام
زندگی در یه روستای بدون امکانات و تغییر ساعات رسمی و روزهای بلند بهار،
وقت زیادی برای مسافر و هم خونه ایهاش بعد از تعطیلی مدارس مهیا میکرد.
تا زمانی که هوا مساعد و خنک بود برنامه ی هر روزشون بعد از مدرسه این بود
که فلاسک چایی رو پر میکردن و هرچی خوراکی و هله هوله داشتن می ریختن
تو یه سبد می رفتن سر زمینهای کشاورزی اطراف روستا .یه روز خیارهای تازه
و خوش رنگ هی به مسافر و دوستاش چشمک می زدن در یه لحظه مسافر
متوجه شد که همه دارن به اون نگاه می کنن .پرسید خوب منظورتون چیه ؟؟
گفتن به نظرت اگه بچینیم گناه داره (فکر میکردن برای هر کاری باید از مسافر
اجازه بگیرن)مسافر گفت ما تو شهر مون می گیم "خوردن حلال بردن حروم"
پس اگه همین جا بخوریم گناه نداره .(باور کنید باباش همیشه اینو میگفت )
بقیه که انگار منتظر نظر مجتهد بودن افتادن تو زمین و شروع کردن بچیدن خیار
بعد هم از زمین کناریش پیاز چیدن .خورد کردن و با نون و پنیری که از خونه
اورده بودن شروع کردن به خوردن.مسافر بیچاره با هر لقمه ای که می خورد
شعله های آتش جهنم رو می دید که هر لحظه بیشتر زبانه می کشیدن .
اینجاس که میگن زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد.مسافر با کوفت کردن خیارها
و پیازهای دزدی فوری جمع رو وادار به برگشتن کرد سر راه برگشتن رفت سراغ
یه کشاورز که داشت از اونجا رد میشد و اعتراف کرد که خیار و پیاز دزدیدن
نه ببخشید چیدن .کشاورز که اونو شناخته بود خیالش رو راحت کرد و گفت
هر چی میخواین از هر زمینی که خواستین بچینین و اصلا نگران نباشید
سهم خودتونو می چینین.مسافر با لبخندی به گشادی لبخند یه ...نمی دونم
چی برگشت به خونه (عذاب وجدان درد بزرگیه )
پ.ن:چقدر خوشحال بود شیطان وقتی سیب را چیدم
گمان میکرد فریب داده است مرا...
نمیدانست تو پرسیده بودی :مرا بیشتر دوست داری یا ماندن در بهشت را...
سلام
الان دیگه باید مسافر از روزها و سالهای شروع خدمتش در آموزش و پرورش بگه اما
در یه آن با وجود آماده بودن همه ی پستها از این کار صرفه نظر کرد.اون سالها زندگی
مسافر وقف مردمی شد که هنوز هم ازش به نیکی یاد میکنن و از یادش نبردن و گفتن
از اون روزها و سالها رو برای مسافر مشکل کردن.
یکی دوخاطره از اون روزها رو بدون هیچ زمینه ی فکری خاصی براتون مینویسه و...