آغاز

 

 

نقطه می گذاری!سر خط،سفیدی کاغذ،که آدم را به حرف می آورد یا همه ی حرف ها را پاک از یاد آدم می برد.فراموشی،خاموشی،سرخط!

صدای معلم کلاس اول،که تا کلاس آخر(سرخط!)توی گوش آدم می پیچد.نقطه آغاز پایان،پایان پایان.سرخط!

 

پ.ن.۱:بوی مهر و مهربانی فضای همه ی کوچه های شهر رو پر کرده از خدا بخوایم مهربونی رو از هم دریغ نکنیم

پ.ن۲:مهربونی با تولد شروع میشه تولد لیلایم مبارک

 

 

اصحاب کهف

 

سلام

امروز شاهد یه ماجرایی بودم که حیفم اومد براتون تعریف نکنم.ماجرا از این قراره:

جهت انجام پاره ای امور شخصی و خانوادگی رفتم بازار و نهایتا سر از بازار قدیم دراوردم .اخوی بنده دو دهنه مغازه در این بازار زیبا داره و به امر فروش ظرف و ظروف مسی و رویی(آلومینیومی)مشغول.

از اونجایی که خریدم سنگین بود راهم رو به سمت برادر از جان عزیزترم کج کردم تا زحمت حمل خریدها رو به منزل متقبل بشن.در زمان حضور من ،خانواده ای شامل پدر،مادر،دو فرزند دختر و یک فرزند پسر وارد مغازه شدند از لحن صحبت کردنشون کاملا پیدا بود همشهری نیستن.شروع کردن به وارسی اجناس مغازه و نهایتا بعد از کلی شور و مشورت یه دیگ مسی رو انتخاب کردند .پدر خانواده دست در جیب مبارک بردند و پانصد تومان به اخوی بنده پرداخت نمودن و برو بر به برادرم نگاه کردند :

توجه شما رو به مکالمه ی اخوی اینجانب و مرد خریدار جلب میکنم

برادرم:خوب (با قیافه ای کاملا متعجب)

خریدار:شما باید صدو پنجاه تومن به من بدین(در کمال آرامش و اطمینان)

برادرم:شما کدومشون هستی؟؟؟(خیلی جدی)

خریدار:از چیا؟؟؟

برادرم :بگو از کیا.شما ژوپیتر چوپانی یا ماکسیملیان؟؟؟برادر من، اگه از اصحاب کهف هم بودی می دونستی دیگ مسی رو ۳۵۰ تومن نمیدن پفک شده ۵۰۰ تومن تو فکر کردی دیگ مسی ۳۵۰ تومنه.

من جهت حفظ آبرو با بالاترین توان ممکن جلو خنده ام رو کرفتم و رفتم تو انباری .زن و بچه ی خریدار از خنده ریسه می رفتن و خود خریدار بهت زده به همه نگاه میکرد.و بعد از چند دقیقه تازه دو زاریش افتاد و خودش هم زد زیر خنده و شروع کرد به عذرخواهی و مرتب تکرار میکرد چرا باید ۳۵ هزار تومن رو ۳۵۰ تومن بخونه.

پ.ن:برادر من بسیار شوخ طبع هستند اما من موندم چطور در کمتر از ثانیه یاد اصحاب کهف افتاد.

دو روز از تابستان مسافر 777

 

دور روز از دفتر یادداشتهای روزانه ام رو انتخاب کردم که تو این پست میزارم جهت نظرسنجی برای آغاز روند روزنگاری مدرسه ام.اگه مورد پسند واقع شد روزنگاری رو طبق سال ۸۷ از اول مهر هر پنجشنبه شروع میکنم .اگر نه که به همین سبک وبلاگ نویسی ادامه میدم

دوشنبه ۱۱/۵/۸۹

سلام: چی بگم که چطور گذشت امروز

گفتنش هم سخته

چهار شنبه ۲۴/۶/۸۹

سلام: ساعت ۵/۷ از خواب بیدار شدم ،آماده شدم و زدم بیرون.طبق مسیر هر روزم رفتم به سمت پل قدیم اما بعلت تعمیرات میدان مضحکی که دارن ورودیش میسازن و جاده ای که به جاده ی ساحلی میره پل مسدود بود به امید پل شناور رفتم به سمت خیابان علی مالک و جاده ی ساحلی .وقتی به پل شناور رسیدم دیدم لاین سمت من ترافیک سنگینه و سمت مقابل ماشینها در حال تردد علتش خرابی یکی از خودروها بود اگه میموندم ممکن بود حالاحالاها راه باز نشه از راننده ی پشت سرم خواهش کردم کمی به عقب بره تا من خلاص شم و از همون سراشیب پل دور زدم و داد راننده های سمت مقابل رو به آسمون رسوندم اما کاریش نمیشد کرد از ساحلی رفتم پل جدید و راهی اندیمشک شدم.اول رفتم مرکز آموزش از راه دور ،برگه هاشونو تحویل دادم پرسیدن چطور بودند گفتم از اونجایی که من جدیدا امام زاده شدام و همه التماس دعا داشتند اکثرا قبول شدند قند تو دل مدیرش آب شد از اونجا رفتم اداره ،بزرگ خاندان کارشناس متوسطه به رحمت ایزدی پیوسته بود و مسول متوسطه تشریف نداشتند بدون نتیجه از اونجا رفتم دبیرستان ... با مدیرش در مورد کار یکی از همکارام صحبت کردم و قول مساعد گرفتم .بعد رفتم مرکز پیش دانشگاهی بچه های قبول شده اومده بودن برا مدارکشون واسه ثبت نام دانشگاه.با مدیر گپی زدم و ضمن صحبت برگه هارو صحیح کردم وارد لیست کردم و تحویل دادم و رفتم دبیرستان... برای بررسی برنامه ی کلاسیشون و رفع مشکلاتش هنوز اون جا جاگیر نشده بودم که تلفن ها شروع شد نمی دونم از کجا ردم رو زده بودن و ... برنامه بحدی داغون بود که با نگاه کردن بهش نمی شد دردی ازش دوا کرد.دو ساعتی نشستم و ابلاغها و روزهای درخواستی رو بررسی کردم بعد هم برنامه ی پیشنهادی و تمام مدارک رو جمع کردم گفتم تا شنبه بر میگردم.

رفتم پیش لیلا مدتی بود ندیده بودمش یه ساعتی پیشش بودم و حرف زدیم همش در مورد مدرسه ساعت ۱۳ خداحافظی کردم برگشتم دزفول .وقتی رسیدم خونه مامان داشت نماز می خوند دست و رویی شستم و سفره رو انداختم و نشستیم پای سفره ماستی که سر سفره بود چنان کش میومد که ترسیدم بخورم به مامان گفتم احساس میکنم مخمر نپخته است بیچاره مامان که نمی دونست مخمر چیه اونم از خوردن ماست صرفه نظر کرد.

یه ساعتی کتاب خوندم و پنگول نگاه کردم بعد هم نشستم پای برنامه هر چی بیشتر نگاش کردم عمق فاجعه بیشتر خودشو نشون داد کلی باهاش ور رفتم بی نتیجه .

۵/۵ رفتم خیابان امام تا به عیادی شیطان انزجارم رو اعلام کنم و چقدر که ...بعد از اعلام انزجار سریع برگشتم خونه یه سر رفتم نت و دوباره رفتم سراغ برنامه .

همشیره ی مکرمه زنگ زد پرسید ساعت چند بریم عروسی ؟گفتم هر وقت دلت خواست بیا مامان رو هم با خودت ببر.با شنیدن حرفان مامان رفت بالای منبر که عروسی دختر پسر عمه ی توئه اون وقت من برم تو نیای ،منم نمیرم من گفتم بابا اگه عروس الان بیاد جلوم نمیشناسم بیام چی بگم و جهت ختم مرافعه گفتم اگه نجمه بیاد منم میام (۱۰۰٪ مطمئن بودم خواهر زادم نمیاد)نیم ساعت بعد دیدم نجمه خوشگل و موشگل بالا سرم ایستاده و آماده ی رفتن به عروسیه.

من:وای خاله تو دیگه چرا اغفال شدی می خوای بری عروسی؟؟؟

نجمه:ساعت ۵/۸ از سرکار برگشتم بهم شهار (تلفیق نهار و شام)ندادن میگن باید بیای عروسی

من:بیا اظهار پشیمونی کن من خودم بهت شام میدم

نجمه:پاشو خاله فایده نداره من این همه به خودم رسیدم

از اونجایی که حرف من یکیه در کمال ناباوری آماده ی رفتن شدم .وقتی رسیدیم سالن مامانم عروس رو نشونم داد و گفت اینم عروس شناختیش ؟ منو بگی نه شام خوردم نه لذت بردم همش در ذهنم مشغول برنامه بودم .

ساعت ۱۱ با اصرار من سالن عروسی رو ترک و به منزل مراجعت کردیم .

دفتر دستکم رو پهن کردم ،تلویزیون رو روشن کردم هنزفری رو گذاشتم تو گوشم از یه طرف فیلم زپرتی شبهای هاوانا رو نگاه کردم از یه طرف آلبوم جدید محسن یگانه گوش کردم و از طرف دیگه برنامه ی شیفت الف رو از اول طرح کردم

ساعت ۲ به قصد خوابیدن همراه با یک صفحه ی شطرنج برنامه نویسی به رختخواب رفتم

عیدانه

   

  هر چند وقت یک بار در بازار موسیقی ما آلبومی وارد بازار میشه که تسکینیه واسه دلایی که موسیقی و ترانه رو دوست دارن و قلبشون از این همه آهنگ و نه موسیقی ،از این همه چرندیات نه ترانه به درد میاد .آلبوم جدید خشایار اعتمادی  به نام "باید به تو برگردم" بعد از سالها که آلبومی نداده از همین دست آلبومهاست قطعاتی ازش رو انتخاب کردم و نوشتم اما اینجا باید گفت :خوندن متن کی شود مانند شنیدن .گوش بدید و لذت ببرید.

دلت میخواد کی باشم:

تو چشمات اینو می خونم که از این عشق ترسیدی

آخه انقدر زنجیری کدوم دیوونه رو دیدی؟

اگر دنیا به کامت نیست اگر بازم دلت خونه

یکی هست چرخ دنیا رو به کام تو بچرخونه

مدارا:

نشستم کنارت عذابم بدی، عذابم بدی من مدارا کنم

کنارم پرستیدن و حس کنی ،کنارت خدارو تماشا کنم

نشستم بینم کیم پیش تو ،منی که زمین و زمانم تویی

بگی تا کجای جهان با منی ،منی که تمام جهانم تویی

بن بست:

به من چیزی بگو از عشق تو این حالی که من دارم

من از احساس شک کردن به احساس تو بیزارم

به من که خوب می دونی ،هنوزم تو دلم جاته

به من که خوب میدونم ،رگ خوابم تو دستاته

مردونه تمومش کن:

باید یه نفر از ما ،از خاطره ها رد شه

من یا تو نمی دونم باید یه نفر بد شه

من پیش تو آرومم ،تو پیش من آشوبی

انقدر به من بد کن ،باور نکنم خوبی 

رفتن تو:

سهم من از تو همین بود پای عشق تو بشینم

تو چه باشی چه نباشی من همینم

مرز دریای تو با من پر نمیشه با سرابم

ای تمام حسرت من ،من کجای این عذابم

گلایه:

یه وقتایی یه جاهایی ،آدم از زندگیش سیره

می خواد از غصه ها رد شه ،ولی پاهاش به زنجیره

دیگه از آدما خسته ام، دیگه نای شکستن نیست

گلایه کار بیهوده اس ،کسی هم غصه با من نیست

باید به تو برگردم:

نه دست خود من نیست ،باید به تو برگردم

دنیارو نمی دونم ،من دور تو میگردم

با فکر تو می خوابم ،از فکر تو بیدارم

نه دست خود من نیست ،حسی که بهت دارم

یک نفر هست:

همین که با منی یعنی هنوزم

یه رویایی برای زندگی هست

برای من بجز قلبت تو دنیا

مگه جایی برای زندگی هست

همین که با منی یعنی یکی هست

که من دلتنگیاشو دوس دارم

کسی که با سکوتش خواب میشم

کسی که من صداشو دوس دارم

چقدر خوبه بدونی یک نفر هست

که تو فکر تو و فردات باشه

اگه دنیا رو از دستت بگیرن

یکی هست که خودش دنیات باشه

اگه من در کنار تو اسیرم

تو باید پیش من آزاد باشی

چشامو رو دلم بستم عزیزم

که هر جوری دلت میخواد باشی

نباشی فرصت آرامش من

دوباره رو به یک بن بست میره

نباشی زنده میمونم من اما

تمام زندگیم از دست میره

پ.ن۱:واضحه که ترانه ی آخر رو خیلی دوست دارم چون هم کامل نوشتم هم به سبک ترانه

پ.ن۲:پیامبر می فرماید :ماه رمضان را با بخشش،گذشت و احسان به پایان برسانید و منظور از احسان هدیه دادن روز عیده به دوستای خوبتون این آلبوم رو هدیه بدین و حالشو ببرین

پ.ن۴:عیدتون مبارک آرزو دارم همگی جزء رحمت شدگان این ماه باشیم

پ.ن۵: میدونم پستم خیلی طولانی شد شرمنده هستم اساسی

...........

 

 

  خدایا خواهش میکنم بیا پایین

یکی از کودکان کوچه ی پایین تر

هی به ماه معصوم آسمان می گوید :....

 

 

 

مقدرات

 

 

خدای قادر متعال در این شبهای قدر:

وسعت قلب و سیری چشم مقدر فرما

نوری درخشان در سرنوشت که چشم هر شیطانی را کور کند عنایت نما

و روحی که از اوج گرفتن نهراسد روزیمان کن

و باوری که از آب و آتش بگذراند تن خاکی را مرحمت نما

 

  پ.ن:  خدا گوید:

تو ای زیباتر از خورشید زیبایم

تو ای والاترین مهمان دنیایم

بدان آغوش من باز است

شروع کن

یک قدم با تو ،تمام گامهای مانده اش با من