دور روز از دفتر یادداشتهای روزانه ام رو انتخاب کردم که تو این پست میزارم جهت نظرسنجی برای آغاز روند روزنگاری مدرسه ام.اگه مورد پسند واقع شد روزنگاری رو طبق سال ۸۷ از اول مهر هر پنجشنبه شروع میکنم .اگر نه که به همین سبک وبلاگ نویسی ادامه میدم

دوشنبه ۱۱/۵/۸۹

سلام: چی بگم که چطور گذشت امروز

گفتنش هم سخته

چهار شنبه ۲۴/۶/۸۹

سلام: ساعت ۵/۷ از خواب بیدار شدم ،آماده شدم و زدم بیرون.طبق مسیر هر روزم رفتم به سمت پل قدیم اما بعلت تعمیرات میدان مضحکی که دارن ورودیش میسازن و جاده ای که به جاده ی ساحلی میره پل مسدود بود به امید پل شناور رفتم به سمت خیابان علی مالک و جاده ی ساحلی .وقتی به پل شناور رسیدم دیدم لاین سمت من ترافیک سنگینه و سمت مقابل ماشینها در حال تردد علتش خرابی یکی از خودروها بود اگه میموندم ممکن بود حالاحالاها راه باز نشه از راننده ی پشت سرم خواهش کردم کمی به عقب بره تا من خلاص شم و از همون سراشیب پل دور زدم و داد راننده های سمت مقابل رو به آسمون رسوندم اما کاریش نمیشد کرد از ساحلی رفتم پل جدید و راهی اندیمشک شدم.اول رفتم مرکز آموزش از راه دور ،برگه هاشونو تحویل دادم پرسیدن چطور بودند گفتم از اونجایی که من جدیدا امام زاده شدام و همه التماس دعا داشتند اکثرا قبول شدند قند تو دل مدیرش آب شد از اونجا رفتم اداره ،بزرگ خاندان کارشناس متوسطه به رحمت ایزدی پیوسته بود و مسول متوسطه تشریف نداشتند بدون نتیجه از اونجا رفتم دبیرستان ... با مدیرش در مورد کار یکی از همکارام صحبت کردم و قول مساعد گرفتم .بعد رفتم مرکز پیش دانشگاهی بچه های قبول شده اومده بودن برا مدارکشون واسه ثبت نام دانشگاه.با مدیر گپی زدم و ضمن صحبت برگه هارو صحیح کردم وارد لیست کردم و تحویل دادم و رفتم دبیرستان... برای بررسی برنامه ی کلاسیشون و رفع مشکلاتش هنوز اون جا جاگیر نشده بودم که تلفن ها شروع شد نمی دونم از کجا ردم رو زده بودن و ... برنامه بحدی داغون بود که با نگاه کردن بهش نمی شد دردی ازش دوا کرد.دو ساعتی نشستم و ابلاغها و روزهای درخواستی رو بررسی کردم بعد هم برنامه ی پیشنهادی و تمام مدارک رو جمع کردم گفتم تا شنبه بر میگردم.

رفتم پیش لیلا مدتی بود ندیده بودمش یه ساعتی پیشش بودم و حرف زدیم همش در مورد مدرسه ساعت ۱۳ خداحافظی کردم برگشتم دزفول .وقتی رسیدم خونه مامان داشت نماز می خوند دست و رویی شستم و سفره رو انداختم و نشستیم پای سفره ماستی که سر سفره بود چنان کش میومد که ترسیدم بخورم به مامان گفتم احساس میکنم مخمر نپخته است بیچاره مامان که نمی دونست مخمر چیه اونم از خوردن ماست صرفه نظر کرد.

یه ساعتی کتاب خوندم و پنگول نگاه کردم بعد هم نشستم پای برنامه هر چی بیشتر نگاش کردم عمق فاجعه بیشتر خودشو نشون داد کلی باهاش ور رفتم بی نتیجه .

۵/۵ رفتم خیابان امام تا به عیادی شیطان انزجارم رو اعلام کنم و چقدر که ...بعد از اعلام انزجار سریع برگشتم خونه یه سر رفتم نت و دوباره رفتم سراغ برنامه .

همشیره ی مکرمه زنگ زد پرسید ساعت چند بریم عروسی ؟گفتم هر وقت دلت خواست بیا مامان رو هم با خودت ببر.با شنیدن حرفان مامان رفت بالای منبر که عروسی دختر پسر عمه ی توئه اون وقت من برم تو نیای ،منم نمیرم من گفتم بابا اگه عروس الان بیاد جلوم نمیشناسم بیام چی بگم و جهت ختم مرافعه گفتم اگه نجمه بیاد منم میام (۱۰۰٪ مطمئن بودم خواهر زادم نمیاد)نیم ساعت بعد دیدم نجمه خوشگل و موشگل بالا سرم ایستاده و آماده ی رفتن به عروسیه.

من:وای خاله تو دیگه چرا اغفال شدی می خوای بری عروسی؟؟؟

نجمه:ساعت ۵/۸ از سرکار برگشتم بهم شهار (تلفیق نهار و شام)ندادن میگن باید بیای عروسی

من:بیا اظهار پشیمونی کن من خودم بهت شام میدم

نجمه:پاشو خاله فایده نداره من این همه به خودم رسیدم

از اونجایی که حرف من یکیه در کمال ناباوری آماده ی رفتن شدم .وقتی رسیدیم سالن مامانم عروس رو نشونم داد و گفت اینم عروس شناختیش ؟ منو بگی نه شام خوردم نه لذت بردم همش در ذهنم مشغول برنامه بودم .

ساعت ۱۱ با اصرار من سالن عروسی رو ترک و به منزل مراجعت کردیم .

دفتر دستکم رو پهن کردم ،تلویزیون رو روشن کردم هنزفری رو گذاشتم تو گوشم از یه طرف فیلم زپرتی شبهای هاوانا رو نگاه کردم از یه طرف آلبوم جدید محسن یگانه گوش کردم و از طرف دیگه برنامه ی شیفت الف رو از اول طرح کردم

ساعت ۲ به قصد خوابیدن همراه با یک صفحه ی شطرنج برنامه نویسی به رختخواب رفتم