زندگی بدون سرگرمی و دوری از مراکز خرید (اوه انگار مثلا تو تهران بزرگ

 زندگی میکردن)باعث میشد توی روستا همیشه دنبال چیزی برای سرگرم

 شدن باشن .هم خونه ایهای مسافر تصمیم گرفتن برن شهر و فال قهوه بگیرن ،

و از مسافر خواستن که همراهیشون کنه .مسافر بشدت مخالفت کرد اما مگه

 ول کن بودن هر چی مسافر بیشتر امتناع میکرد دوستاش بیشتر اصرار کردند

 آخر سر هم قرار شد پول فالگیر رو خودشون حساب کنن .مسافر علارغم

 عدم تمایلش با اونا همراه شد .رفتن به آدرسی که قبلا گرفته بودن در زدن

و بدون اینکه کسی بپرسه کیه در از طریق آیفون باز شد .مسافر و همراهانش

وارد شدن وقتی رسیدن به در ورودی ساختمون ،صدای سگی که به اندازه ی

 یه الاغ بود(مسافر قسم میخوره که اندازه اش چندان با یه الاغ توفیر نداشت)

همه شونو از جا پروند مسافر برگشت که فرار کنه اما همکاراش با گیساش

اونو انداختن تو ساختمون.هالی که با چند چراغ کم نور روشن شده بود و تعدادی

 خانم که هر کدوم فنجونی قهوه دستشون بود.اونا هم رفتن روی صندلیها نشستند

 تا نوبتشون بشه .فالگیر به همشون یه فنجون کوچولو قهوه داد و بهشون یاد داد

 که چیکار باید بکنن .

فال همه رو گرفت نوبت رسید به مسافر ،مسافر یه بند زیر لب دعا میکرد "خدایا چیز

 بدی بهم نگه من می ترسم دلم نمی خواد از آینده خبر داشته باشم آخه مگه زوره ؟".

خانمه فنجونشو برداشت و هی اینور و انورش کرد و گفت :شما مثل یه مشت

بسته هستید هیچی تو فنجونتون معلوم نیست .مسافر رو میگی در اون لحظه

حاضر بود هزینه ی همه رو تقبل کنه و در پوست خودش نمی گنجید.وقتی از اون

 خونه زدن بیرون(مسافر دیگه از اون خیابون هم رد نشد)مسافر راهشو به سمت

 بازار کج کرد .همکاراش پرسیدن کجا ؟؟؟گفت :میره یه چیزایی بخره .اول رفت یه

 کتابفروشی و کلیات فال قهوه رو خرید بعد هم از یه سوپر قهوه ی ترک خرید اما

 هرچی بازار رو زیرو رو کرد نتونست فنجون مخصوص قهوه پیدا کنه .یه دست

 فنجون چای اما سفید خرید و رفت خوابگاه .سرگرمی جدید مسافر و دوستاش

 مهیا شد .در اولین هفته نسرین از آبادان یه دست فنجون قهوه اورد و دفتر و

دستک مسافر رو تکمیل کرد .

مسافر تبحر بالایی در پیدا کردن تصاویر داشت فقط یه مشکل وجود داشت اونم این

بود که توی کتاب فال قهوه تصویر هر کدوم جداگونه تفسیر شده بود و مسافر

نمی تونست ارتباط بینشونو شرح بده.اما تا مدتها مراد بسیاری از همکاراش بود.

وقتی کار به احضار روح کشید مسافر کار رمالی رو بوسید گذاشت کنار احضار روح خیلی

جالب بود اما عذاب وجدانش هم بالا بود.

 

پ.ن:هرچی فنجون قهوه رو زیر رو میکنم جز تو رو نمی بینم

اما بودنت رو چی تفسیر کنم؟؟؟

از پسش بر نمیام