یه روز گرم تابستونی مسافر که نمی تونست تو گرما از خونه  بره بیرون

 نشسته بود و با حیف و میل کردن کارت اینترنت وب گردی میکرد و هی

مقالات علمی رو سرچ میکرد (مسافر خوره ی ترجمه داشت) که

خواهر زاده اش از راه رسید اونم یه صندلی کشید و نشست کنار خاله اش .

وقتی موقعیت رو مناسب دید به مسافر گفت خاله چرا واسه خودت یه وبلاگ

 نمی سازی ؟مسافر اسم وبلاگ هم به گوشش نخورده بود و از این بابات

 احساس شرمندگی کرد .خواهر زاده اش رفت سایت بلاگفا و برای مسافر

توضیح داد که وبلاگ چی هست و بعد هم شروع کردن به ساخت وبلاگ برای

 مسافر اولین و آخرین پست رو هم گذاشتن اما با رفتن خواهر زاده اش مسافر

 اون وبلاگ رو به دست فراموشی سپرد چون خواهر زاده اش آدرس اونجا رو بلد

 بود و به ریسکش نمی ارزید که مسافر بره اونجا حرفاشو بزنه (اما مسافر آدرس

 وبلاگ خواهر زاده اش رو فراموش نکرد اوائل می رفت و سرک می کشید اما بعد

 دیگه این کار رو نکرد .ترجیح داد خواهر زاده اش احساس آرامش کنه تو خونه ی خودش)

دقیقا یک سال بعد روزی که مسافر بشدت حوصله اش سر رفته بود عزمش رو جزم

 کرد رفت بلاگفا و بلاگ مسافر 777 رو ساخت.پست های اول از نظر بازدید کننده

مایوس کننده بود اما مسافر صبوری کرد و نوشت و نوشت .در طول سال تحصیلی

 وقتی از مدرسه بر میگشت اولین کارش روشن کردن کامپیوترش و رفتن به بلاگفا بود .

اغلب غذاشو همونجا می خورد و با وجود غرغر کردنهای مادرش از این کارش دست نکشید.

به دنیای اینترنت میگن دنیای مجازی .اما از نظر مسافر این دنیای مجازی از واقعی

 هم واقعی تره .خیلیها (نه همه)پوسته ی نقاب مانند خودشونو توی وبلاگشو

 بر می دارن و خود واقعی شونو نشون میدن و بعضیها اون صورتی رو نشون

 میدن که دلشون میخواد می بودن.این دنیای مجازی میتونه دریچه ی  بزرگی

رو جلو روی آدما باز کنه ،این دیگه به خود آدما برمیگرده که چه منظره ای رو نگاه کنن.

 

پ.ن:پاییز که میشه هر روز یه انار میخورم و حتی یه دونش رو نه با کسی شریک

 میشم نه دور میندازم.

به امید اینکه تو هم منو دوست داشته باشی و توی بهشت به دستات برسم.

کاش اناربا خون خودش گناه سیب رو کم رنگ کنه.